رنگیـــــن کمان
شنبه 1391/07/08 :: 3:2 قبل از ظهر ::  نويسنده : متغیر
کودکی هایم کو؟؟
 
 
 
کودکی هایم کو؟؟
رفت در پشت فراموشی ها..
یا که در گور بزرگی خاک است؟
و در آنجا که بگویند که بود؟
ما بگوییم که این کودک احساس درون...
...
 
و بپرسند چه شد؟
و بگوییم که در حادثه ای عاطفی از دنیا رفت..
...چهره ام مشکوک است...
نکند میدانند؟
که من این طفل به کشتن دادم؟
بگذارید که فریاد زنم...
کودکی هایم کوووووو؟
یکی آمد نزدیک...
گشت امنیت احساسی بود
و سوالی پرسید...
آخرین بار که لبخند زدی یادت هست؟
عکسی از کودکی هایم دادم...
همگی فهمیدند...
باعث کشتن این کودک احساس منم...
ببریدم و به دارم بزنید...
شاید اندوه نهان شد در من..
تا که شاید برگشت...
لا اقل خاطره ای شاد به من...
پای آن چوبه ی دار...
بین جمعیت گرداگردم...
یکی آمد نزدیک
آخرین خواسته ات حالا چیست؟
بغض میخورد گلو...
کودکی هایم کووو؟
جمعیت گریه و زاری، همه فریاد زدند...
کودکی هایم کووووووووو؟
ما گنه کارانیم...
و بیایید که از نسل کشی برگردیم...

برچسب‌ها: کودکی هایم کو, شعرزیبا, شعرکودکی هایم
پيوندها


بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
  • پرشین گراف
  • قالب بلاگ اسکای